فرقی نمیکند که مادر 30 سالش باشد یا 80 سال...مادر هروقت بمیرد زود است...
مادربزرگم پرواز کرد...
.
فرقی نمیکند که مادر 30 سالش باشد یا 80 سال...مادر هروقت بمیرد زود است...
مادربزرگم پرواز کرد...
.
هوا به شدت سرد بود،شب تا صبح برف باریده بود و حالا آسمان صاف و بدون ابر و هوا پر از سوزی که سرمایش تا استخوان ها می رسید،عصر جمعه بود که با همسر تصمیم گرفتیم سری به بام کرج بزنیم،لباس گرم پوشیدیم و من فلاسک چای رو برداشتم به همراه کیک یزدی تازه ای که دیشب خریده بودیم،راهی بام شدیم،بالای بالای کوه که بعدش جاده خاکی میشد رو به شهر ایستادیم،دو فنجون چای ریختیم و جای همگی خالی مشغول خوردن شدیم،چند دقیقه ای نگذشته بود که پسرکی لاغر با صورتی زیبا و دوست داشتنی،با پاهایی لرزان از سرما و دست های کبود شده به ما نزدیک شد،پسرک نزدیک ماشین شد،پشت شیشه من ایستاد و هیچی نگفت،من مقداری پول به همراه یک کیک بهش دادم و تشکر کرد و رفت،بدون هیچ گیر دادنی! هنوز دو سه متری از ما فاصله نگرفته بود که دیدم با تمام وجود داد میزنه ممّـــــــــــد،با خودم گفتم ای واییییییی خودش گیر نداد اما الان میره چند نفر دیگه رو خبر میکنه که بیان،در همین فکرا بودم و چشمم دنبالش بود که دیدم به پسرک لاغرتری رسید و کیکی که بهش داده بودم رو نصف کرد و داد بهش،یک لحظه همه دنیا ایستاد و چشمای من پر از اشک شد و انگار اون چای داغ توی گلوی من یخ بست...
چند دقیقه بعد اومدن کنار ماشین ما و شروع کردن به بازی کردن با یه آدم برفی که اونجا ساخته بودن،در ماشین رو باز کردم و صدا کردم محمد بیا این کیک رو بگیر،دوستش گفت نه من نصف کردم بهش دادم،من داشتم میمردم اون لحظه،پاکی خالص یه بچه اینجا به شدت نمایان بود،من دیگه چیزی برای گفتن،فکر کردن و احساس کردن نداشتم....
الان توی ذهن من پسرکی هست دوست داشتنی،با دستهای کبود از سوز باد وحشی،نگاهی قدردان،معصومیتی بی پایان و پاهایی که میلرزید از سرما...............
سلام عزیزای دللللللللللللللللللم...
وای که چقدر دلم براتون تنگ شده بود...ممنونم از همه اونایی که تنهام نذاشتن...حالم بهتر از قبل شده به لطف خدا...
با تاخیر میگم زمستونتون مبارک...بچه ها من و دختر عمه م یه مغازه راه انداختیم،یه مغازه لباس زیر!!!!!!!!!!! این مدت مشغول اونجا هم بودم و وایمکس هم قطع شده بود واسه همین نمیتونستم بیام و بهتون سر بزنم...صبح ها اگه نخوام برم بانک و خرید میرم مغازه و دختر عمه م هم بعد از ظهرا میره...سرم گرم شده حسابی...هر 10-20 روز هم میریم بازار خرید میکنیم...وای که من از اونهمه تنوع سرگیجه میگیرم...کلی هم ذوق میکنم از دیدن چیزای خیلی خوووووووووووووووب
این ماهی که گذشت انقدر برای خودم لباس ز ی ر برداشتم که فکر کنم حسابم از سهمم بیشتر شده!!!!!!!!!!!!!!!
خلاصه اینکه کرجی ها تشریف بیارن خوشحال میشم،البته بقیه هم بیان خوشحال میییییییییشم ولی میدونم که نمیان!!!!!!!!!!!!!!
اینم آدرس وبلاگ فروشگاه:
www.ladyshop.persianblog.ir
یکی از دوستان عزیز گفته بودن که چطوری میشه از شهرای دیگه خرید کرد؟ما از طریق وبلاگ سفارشات رو ثبت میکنیم و برای شهرای اطرافمون به صورت رایگان ارسال میکنیم و برای شهرهای دورتر با پست میفرستیم...
دوستوووووووووووون دارم هوارتاااااااااااااااااااااااااااااااااا....
سلام بچه ها...
طبق معمول من باز مریضم و با اینکه دلم خیلی هوای شماها رو کرده بود ولی اصلا توان اینکه بیام و پست بذارم رو نداشتم،از 7 مهر سرمای سختی خوردم تا 10 آبان!!!!!!
الانم به شدت ضعیف شدم،همش قرصای تقویتی و مولتی ویتامین میخورم،به خاطر ضعف عمومی بدنم پ*ر*ی... هم به شدت طولانی شده و اذیتم میکنه...
برام دعا کنین دوستای عزیزم...به دعای همتون نیاز دارم...
دوستتون دارم مثل همیشه...
دیروز بعد از مدتها تنها توی خیابون قدم میزدم,جلوی مغازه کیف فروشی وایسادم که ویترینش پر بود از کیفای رنگ و وارنگ مدرسه,کلییییییییییییی دلم خواست که یه دونه از اون صورتیاش که روش عکس میکی موس داره بخرم,با یه دفترچه یادداشت باربی که بذارم توی جیب جلوی کیفم ؛یه دونه از اون لیوان لاغرا که دسته ش ساز دهنی بود,یه جامدادی دو طرفه که روی پلاستیکش عکسای کارتونی بود و با آهن ربا بسته میشد,یه بسته نایلون برای جلد کردن کتابا،تراش آهنی و پاک کن کوچولوهای سفید که عکس حیوونای مختلف روش داشت,وااااااااااااااای چقدر دلم از اون خط کشا میخواد که سه بعدی بودن و دور مچ میپیچیدن,اصلا دلم بوی همه اونا رو میخواد,اون بوی ناب نویی که الان توی هیچ چیز احساسش نمیکنم،نمیدونم چرا توی بچگی همه چی قشنگ تر بود،همه چی معنا داشت،یه دفترچه یادداشت همه چیزم بود و ارزش داشت،دلم از تموم شدن اون روزای خوب گرفته،نمیدونم چرا همیشه گذشته قشنگتر و در عین حال دلگیرتره...
اینا رو نوشتم که بگم دلم میخواست منم اول مهر میرفتم سر صف کلاس اول و با بچه ها میخوندم...باز آمد بوی ماه مدسه...
پ.ن:
رنگ سرخ میتواند بنشیند بر درخت انار...لب های تو....یا پیراهن پاره پاره یک سرباز...
دود فقط نام های مختلفی دارد،وگرنه دود سیگار یک جوان و خانه های
خرمشهر،هر دو به آسمان رفتند...
من امروز کارای زیادی داشتم که انجام بدم,کارایی که از دیروز تا امروز پیش اومده بود,اما وقتی دیدم فایده ای نداره کلا بی خیال شدم...............
متاسفانه همسایه های ما همه شون بچه های کوچیک هم سن همدیگه دارن,یعنی از 3 سال تا 7 سال و اون بچه ها هم پدر و مادرهای یول و الکی شاد و بی خیال,از صبح این بچه ها رو ولو میکنن توی حیاط و پارکینگ تا شب,ماام که طبقه اول,داغون میشیییییییییم از سر و صدا,بعد پدر مومن و متعهد یکیشون هم دم اذان مغرب از بالا هواااااااااااااااار میکشه علی میای بریم مسجد؟؟؟؟؟؟؟؟ انقدر دلم میخواست در رو باز کنم و بگم آقای فلانی می بخور منبر بسوزان مردم آزاری نکن!!! ولی حیف که ما دهنمون بد چاک و بست داره و کلا آکبنده!
یکی دیگه از همین همسایه های مومن و دیندار و پاک هرشب یکی از این ماشینای سرویس اداره ها-نمیدونم ون یا کارسان- مال فامیلشون رو میاره میذاره زیر پنجره ما و صبح ساعت 4:30 با یه صدای وحشتناکی روشن میکنه و انقدر گاز میده که همه خونه پر از دود میشه و با هوارهای کمک راننده ش از کوچه میبره بیرون و میره،منم امروز پاشدم پنجره ها رو باز کردم تا اون دود مزخرف بره بیرون،همین که سرمو گذاشتم روی بالش با یه صدای شدیییییییییید از جا پردم،مسجد نزدیک خونه مون اذان گذاشته بود،از اون اذانا که تا میاد همه کانال رو عوض میکنن-مثل صبحدل- اونم با چه صدایی فریاد میزد اللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللله اکبر... که من در مرحله الللللللللللللللللل از جا پریدم،فقط گریه نکردم انقدر که اعصابم داغون شده بود،آخه مردم آزارها گناه داره،اونوقت صبح بچه ها خوابن،پیرمرد پیرزنا مریضن، شاید کسی عذر داشته باشه یا اصلا شاید کسی دین دیگه ای داشته باشه،اونی که بخواد نماز بخونه یه ساعتی چیزی میذاره پا میشه میخونه..............من چی بگم آخه؟
نمی دونم چرا آپ کردنم این دفعه اینهمه طول کشید...
کلا این یه ماه درگیر دل دردهای متعددم بودم که هنوزم نمیدونم چیه و یه دکتر گفت عصبیه و من نمی دونم چرا انقدر عصبی ام!
10 روزیه که باشگاه ثبت نام کردم و میرم بدنسازی و قراره به زودی 16 تیکه بشم فوووووووول...
شوشو هم امتحان نظام مهندسی داره هم ارشد به خاطر همین دیگه قراره زیاد جایی نریم و بیشتر درس بخونه,منم شاید ترغیب شدم و خوندم,خدا رو چه دیدین!
راستیییییییییی دیروز تولدم بود و کلی کادو گرفتم
یه پیج توی فیس بوک زدم و نوشته های خودمو اونجا ثبت میکنم,راستش مدتیه مشغول اونم هستم...
به زودی به همه دوستای عزیزم سر میزنم......................
الان که دارم براتون مینویسم از توی خیابون ما داره دسته عزاداری رد میشه!
دیشب شب بیست و یکم ماه رمضان بود،شب قدر،شبی که مداح ها همه تلاششونو میکنن که کسی چیزی ازش نفهمه،پشیمونم از اینکه دیشب در یکی از اون مراسم شرکت کردم،نمیدونم واقعا اونهمه توی سر و سینه زدن برای شهادت حضرت علی واسه چی بود؟ حضرت علی مردی بود بلند مرتبه و آزاده که با شهادت سعادتمندتر شد و به بهشت خداوندگار رسید،از شر مردمان بد و نادان خلاص شد و به سر منزل مقصود رسید،رفتن علی به مسجد به این معنا بود که در راه خداوند و اهداف و آرمان های والای انسانی حتی اگر می دانستی که جانت را هم از دست میدهی درنگ مکن و حالا این مداح های از خدا بی خبر چی به خورد ما میدن؟اینکه نمیدونم اردک و غاز جلوی پای علی(ع) رو میگرفتن یا لباسش گیر میکرد به دستگیره در و بعد از اون طرف هم میگن آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی یتیم ها با کاسه های شیر صف کشیده بودن و از این چیزا!
موقع قرآن سر گرفتن میگه خدایا این کوه گناه اینجا نشسته و از تو طلب بخشش داره،آدم با شنیدن اون عبارت "کوه گناه" از خودش بیزار میشه و کسی که از خودش بیزار باشه دلش نمیخواد خودشو بشناسه پس خدا رو هم نمیشناسه،چرا که خودشناسی خداشناسی است...
معمولا اگه بتونم دعای جوشن کبیر رو با معنی میخونم،یعنی معنی فارسیشو میخونم که بفهمم چی میگه،همیشه به ما گفتن اونایی که از اسلام و کشور اسلامی فرار کردن دیگه خدا رو نمیبینن و خدا اونا رو کاملا کنار گذاشته و بهشون میگن کافر،من دیشب توی یه آیه خوندم:خدایا،ای پناه گریختگان...
من عاششششششششقتم خدایا که با یه جمله همه این خرافه پرستا و جوگیرها رو داغون میکنی....
دیگه بچه های جدید نمیدونن شب قدر چه شبیه،شب نازل شدن قرآن،شب پایین اومدن فرشتگان،از بهترین شب ها در ماه خدا،اما شب قدر برای ما شده سینه زنی و ساندیس و کیک خوردن و گریه زاری بی مورد و کلی چیزای دیگه که همه رو بعد از مدتی از اسلام بیزار میکنه،از سال دیگه اگر زنده باشم این شب رو در تنهایی خودم برگزار میکنم تا بفهمم معنی واقعی قدر چیه...
اسلام رو دوست دارم ولی از اسلامی که برامون ساختن و بهمون تحمیل کردن متنفرم،با این وضعیت موجود دین منم مثل خیلیا شده یه دین شخصی...
خدایا دمت گرم امروز عجب هوایی شده,بعد از یه هفته داغی و کلافگی امروز هوا ترکوند،صبح که شوشویی رفت سر کار طبق معمول من پتومو برداشتم و اومدم روی کاناپه دراز کشیدم و پنجره کنارمم باز کردم و کلیییییییییی با نسیم خنک زندگی کردم،میکند باد صبا زنده به بوی تو مرا...
چند روزیه که کلیه هام درد میکنن و همش هم خوابم میاد و بی حال یه گوشه افتادم،دکتر هم رفتم و قرص می خورم،راستش هنوز نمی دونم چی به چیه،برام دعا کنید،حس خوبی نیست...
دیشب که همسری از راه رسید نیم ساعت زودتر از همیشه بود و کلی خوشحال بودیم و پیشنهاد داد بریم باغ تا هوایی عوض کنیم،با اینکه حالم زیاد خوب نبود اما به خاطر اینکه خوشحال باشه و البته خوشحال باشیم و بهمون خوش بگذره راه افتادم،برای اولین بار شام خورش بامیه درست کرده بودم و به نظرم خوب هم شده بود،برای سالاد هم کلم بروکلی و نخود و هویج و کدو و قارچ پخته بودم با کلی نمک و روغن زیتون جای همگی خالی...
چند وقته به این نتیجه رسیدم که آدم زیاد هم نباید خوب و مهربون باشه چون بعضیا به هیچی حسابشون نمیکنن و بعضیا هم فقط میخوان ازش سو استفاده کنن،متاسفانه با اینکه اصلا دوست ندارم مجبورم رفتارم رو با بعضیا تغییر بدم تا بفهمن که آدم همه چیز رو متوجه میشه و ممکنه به روش نیاره اما این به رو نیاوردن دلیل بر نفهمیدن نیست،نتیجه دیگری که رسیدم اینه که برای بعضیا بی چاک و دهنی خیلی بهتر از ادب و احترامه،اونی که هرچی دوست داره میگه موفق تره و بیشتر بهش بها داده میشه تا اونیکه همه چیز رو رعایت میکنه،متاسفم برای اینگونه افراد که غرورشون فقط برای کسانیه که همه جوره رعایتشونو میکنن،راستش آدم نباید رفتاری داشته باشه که یه نفر جلوی یه نفر دیگه از رفتار آدم با خودش خجالت بکشه! این جمله آخری رو متوجه شدین واقعا؟؟؟!
دلم خیلی مسافرت میخواد،داشتم به نرخ تورها نگاه میکردم،توی ماه رمضون چقدر ارزونی شده،مشهد با هواپیما،3 روز اقامت در هتل 4 ستاره با همه امکانات،ترانسفر فرودگاهی و گشت شهری نفری 70 تومن،فکر کن!
http://ads.inpersia.com/users/ref/56572
این لینک یه سایته که میتونین عضو بشین و با باز کردن اس ام اس های تبلیغاتی پول بگیرید! کسب درآمد برای بیکارها! اشتغال زایی رو حال کنین...!!!
فردا سالگرد ازدواجمونه,باورم نمیشه به این زودی یکسال گذشته باشه,حالا اگه مثلا سه -چهار ماه بود آره ولی اصلا نمیتونم باور کنم که یکسال شده,همین جوریه که عمر میگذره و آدم متوجه نمیشه,پارسال این موقع چه استرسی داشتیم,حالمم اصلا خوب نبود و از استرس مریض شده بودم...یهو دلم هوای اصفهان رو کرد,با اینکه همه میگن تو باید از اون شهر متنفر باشی اما برای من یه دنیای غیر قابل وصفه,دنیایی که عشقم دو سال درونش زندگی کرد و دل منم توی هوای همون جا نفس کشید...