یواشکی دوستم داشته باش، آدمهایِ دنیای من، چشمِ دیدنِ.....عشق را ندارند.!!!
روز همه زن های وفادار و مادرهای از خود گذشته مبارک...
یواشکی دوستم داشته باش، آدمهایِ دنیای من، چشمِ دیدنِ.....عشق را ندارند.!!!
روز همه زن های وفادار و مادرهای از خود گذشته مبارک...
وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده میکرد، دست او را گرفتم و گفتم، باید چیزی را به تو بگویم. او نشست و به آرامی مشغول غذا خوردن شد. غم و ناراحتی توی چشمانش را خوب میدیدم.
یکدفعه نفهمیدم چطور دهانم را باز کردم. اما باید به او میگفتم که در ذهنم چه میگذرد. من طلاق میخواستم. به آرامی موضوع را مطرح کردم. به نظر نمیرسید که از حرفهایم ناراحت شده باشد، فقط به نرمی پرسید، چرا؟
از جواب دادن به سوالش سر باز زدم. این باعث شد عصبانی شود. ظرف غذایش را به کناری پرت کرد و سرم داد کشید، تو مرد نیستی! آن شب، دیگر اصلاً با هم حرف نزدیم. او گریه میکرد. میدانم دوست داشت بداند که چه بر سر زندگی اش آمده است. اما واقعاً نمیتوانستم جواب قانع کننده ای به او بدهم. من دیگر دوستش نداشتم، فقط دلم برایش میسوخت.
با یک احساس گناه و عذاب وجدان عمیق، برگه طلاق را آماده کردم که در آن قید شده بود میتواند خانه، ماشین، و 30% از سهم کارخانه ام را بردارد. نگاهی به برگه ها انداخت و آن را ریز ریز پاره کرد. زنی که 10 سال زندگیش را با من گذرانده بود برایم به غریبه ای تبدیل شده بود. از اینکه وقت و انرژیش را برای من به هدر داده بود متاسف بودم اما واقعاً نمیتوانستم به آن زندگی برگردم چون عاشق یک نفر دیگر شده بودم. آخر بلند بلند جلوی من گریه سر داد و این دقیقاً همان چیزی بود که انتظار داشتم ببینم. برای من گریه او نوعی رهایی بود. فکر طلاق که هفته ها بود ذهن من را به خود مشغول کرده بود، الان محکم تر و واضح تر شده بود.
روز بعد خیلی دیر به خانه برگشتم و دیدم که پشت میز نشسته و چیزی می نویسد. شام نخورده بودم اما مستقیم رفتم بخوابم و خیلی زود خوابم برد چون واقعاً بعد از گذراندن یک روز لذت بخش با معشوقه جدیدم خسته بودم. وقتی بیدار شدم، هنوز پشت میز مشغول نوشتن بود. توجهی نکردم و دوباره به خواب رفتم.
صبح روز بعد او شرایط طلاق خود را نوشته بود: هیچ چیزی از من نمیخواست و فقط یک ماه فرصت قبل از طلاق خواسته بود. او درخواست کرده بود که در آن یک ماه هر دوی ما تلاش کنیم یک زندگی نرمال داشته باشیم. دلایل او ساده بود: وقت امتحانات پسرمان بود و او نمیخواست که فکر او بخاطر مشکلات ما مغشوش شود.
برای من قابل قبول بود. اما یک چیز دیگر هم خواسته بود. او از من خواسته بود زمانی که او را در روز عروسی وارد اتاقمان کردم به یاد آورم. از من خواسته بود که در آن یک ماه هر روز او را بغل کرده و از اتاقمان به سمت در ورودی ببرم. فکر میکردم که دیوانه شده است. اما برای اینکه روزهای آخر با هم بودنمان قابل تحمل تر باشد، درخواست عجیبش را قبول کردم.
درمورد شرایط طلاق همسرم با معشوقه ام حرف زدم. بلند بلند خندید و گفت که خیلی عجیب است. و بعد با خنده و استهزا گفت که هر حقه ای هم که سوار کند باید بالاخره این طلاق را بپذیرد.
از زمانیکه طلاق را به طور علنی عنوان کرده بودم من و همسرم هیچ تماس جسمی با هم نداشتیم. وقتی روز اول او را بغل کردم تا از اتاق بیرون بیاورم هر دوی ما احساس خامی و تازه کاری داشتیم. پسرم به پشتم زد و گفت اوه بابا رو ببین مامان رو بغل کرده. اول او را از اتاق به نشیمن آورده و بعد از آنجا به سمت در ورودی بردم. حدود 10 متر او را در آغوشم داشتم. کمی ناراحت بودم. او را بیرون در خانه گذاشتم و او رفت که منتظر اتوبوس شود که به سر کار برود. من هم به تنهایی سوار ماشین شده و به سمت شرکت حرکت کردم.
در روز دوم هر دوی ما برخورد راحت تری داشتیم. به سینه من تکیه داد. میتوانستم بوی عطری که به پیراهنش زده بود را حس کنم. فهمیدم که خیلی وقت است خوب به همسرم نگاه نکرده ام. فهمیدم که دیگر مثل قبل جوان نیست. چروک های ریزی روی صورتش افتاده بود و موهایش کمی سفید شده بود. یک دقیقه با خودم فکر کردم که من برای این زن چه کار کرده*ام.
در روز چهارم وقتی او را بغل کرده و بلند کردم، احساس کردم حس صمیمیت بینمان برگشته است. این آن زنی بود که 10 سال زندگی خود را صرف من کرده بود. در روز پنجم و ششم فهمیدم که حس صمیمیت بینمان در حال رشد است. چیزی از این موضوع به معشوقه ام نگفتم. هر چه روزها جلوتر میرفتند، بغل کردن او برایم راحت تر می شد. این تمرین روزانه قوی ترم کرده بود!
یک روز داشت انتخاب میکرد چه لباسی تن کند. چند پیراهن را امتحان کرد اما لباس مناسبی پیدا نکرد. آه کشید و گفت که همه لباسهایم گشاد شده اند. یکدفعه فهمیدم که چقدر لاغر شده است، به همین خاطر بود که می توانستم اینقدر راحت تر بلندش کنم.
یکدفعه ضربه به من وارد شد. بخاطر همه این درد و غصه هاست که اینطور شده است. ناخودآگاه به سمتش رفته و سرش را لمس کردم.
همان لحظه پسرم وارد اتاق شد و گفت که بابا وقتش است که مامان را بغل کنی و بیرون بیاوری. برای او دیدن اینکه پدرش مادرش را بغل کرده و بیرون ببرد بخش مهمی از زندگیش شده بود. همسرم به پسرمان اشاره کرد که نزدیکتر شود و او را محکم در آغوش گرفت. صورتم را برگرداندم تا نگاه نکنم چون می*ترسیدم در این لحظه آخر نظرم را تغییر دهم. بعد او را در آغوش گرفته و بلند کردم و از اتاق خواب بیرون آورده و به سمت در بردم. دستانش را خیلی طبیعی و نرم دور گردنم انداخته بود. من هم او را محکم در آغوش داشتم. درست مثل روز عروسیمان.
اما وزن سبک تر او باعث ناراحتیم شد. در روز آخر، وقتی او را در آغوشم گرفتم به سختی میتوانستم یک قدم بردارم. پسرم به مدرسه رفته بود. محکم بغلش کردن و گفتم، واقعاً نفهمیده بودم که زندگیمان صمیمیت کم دارد. سریع سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. وقتی رسیدم حتی در ماشین را هم قفل نکردم. میترسیدم هر تاخیری نظرم را تغییر دهد. از پله ها بالا رفتم. معشوقه ام که منشی ام هم بود در را به رویم باز کرد و به او گفتم که متاسفم، دیگر نمی*خواهم طلاق بگیرم.
او نگاهی به من انداخت، تعجب کرده بود، دستش را روی پیشانی*ام گذاشت و گفت تب داری؟ دستش را از روی صورتم کشیدم. گفتم متاسفم. من نمی*خواهم طلاق بگیرم. زندگی زناشویی من احتمالاً به این دلیل خسته*کننده شده بود که من و زنم به جزئیات زندگیمان توجهی نداشتیم نه به این دلیل که من دیگر دوستش نداشتم. حالا می*فهمم دیگر باید تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روی او را در آغوش گرفته و از اتاق خوابمان بیرون بیاورم. معشوقه*ام احساس می*کرد که تازه از خواب بیدار شده است. یک سیلی محکم به گوشم زد و بعد در را کوبید و زیر گریه زد. از پله*ها پایین رفتم و سوار ماشین شدم. سر راه جلوی یک مغازه گل*فروشی ایستادم و یک سبد گل برای همسرم سفارش دادم. فروشنده پرسید که دوست دارم روی کارت چه بنویسم. لبخند زدم و نوشتم، تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روز صبح بغلت می*کنم و از اتاق بیروم می*آورمت.
شب که به خانه رسیدم، با گلها دست*هایم و لبخندی روی لبهایم پله*ها را تند تند بالا رفتم و وقتی به خانه رسیدم دیدم همسرم روی تخت افتاده و مرده است! او ماه*ها بود که با سرطان می*جنگید و من اینقدر مشغول معشوقه*ام بودم که این را نفهمیده بودم. او می*دانست که خیلی زود خواهد مرد و می*خواست من را از واکنش*های منفی پسرمان بخاطر طلاق حفظ کند. حالا حداقل در نظر پسرمان من شوهری مهربان بودم.
جزئیات ریز زندگی مهمترین چیزها در روابط ما هستند. خانه، ماشین، دارایی*ها و سرمایه مهم نیست. اینها فقط محیطی برای خوشبختی فراهم می*آورد اما خودشان خوشبختی نمی*آورند.
سعی کنید دوست همسرتان باشید و هر کاری از دستتان برمی آید برای تقویت صمیمیت بین خود انجام دهید.
با به اشتراک گذاشتن این داستان شاید بتوانید زندگی زناشویی خیلی ها را نجات دهید!
دل است دیگر...تنگ میشود...حتی برای دلتنگی ها هم گاهی دلش تنگ میشود،بهار است و باز به یاد بهارهایی افتاده ام که با دل تنگ برای تو مینوشتم،هرجایی که بودم و در همه تنهایی هایم که قالب لحظه هایم بود،رویا بود،سارا بود،فهیمه،شیرین،نسرین و ... اما من همیشه کلاسم که تمام میشد به انتهای حیاط دانشگاه میرفتم و روی نیمکتی می نشستم که اطرافش خلوت خلوت بود،دفترم را در می آوردم و برای تو مینوشتم،اصلا یادت هست همان اوایل وبلاگ قدیمی ام را؟ به نامت زده بودم و سر درش نوشته بودم "تا همیشه برای تو می نویسم" نمی دانم چرا امروز انقدر دلتنگ آن روزها شده ام،آن روزها که برای یک لحظه دیدنت ساعت ها پشت پنجره می ایستادم،ساعت ها اشک می ریختم،ساعت ها دلتنگ بودم و در اتاقم برایت می نوشتم،سر کلاس استاد از سیاست خارجی قدرتهای بزرگ میگفت و من در حاشیه کتابم برای تو می نوشتم و بعد از چند دقیقه دست رویا را میدیدم که زیر نوشته ام می نوشت "قربون احساست برم" و من سرم را بالا می گرفتم و افتخار می کردم به احساس پر رنگم نسبت به تو...
حالا از شروع آن روزهای پر هیجان و پر احساس شش سال میگذرد و من همچنان برای تو مینویسم،و پس از گذشت این سالها به این نتیجه رسیده ام که احساس را باید ساخت و پرورش داد،همچون گلی که اگر رسیدگی اش نکنی پژمرده می شود و می میرد،و من با اینکه گاهی زندگی فشار و درگیری های زیادی برایم دارد تمام تلاشم را میکنم که احساسم پر رنگ و با طراوت بماند و بازهم تا همیشه برای تو بنویسم...
پ.ن
-
به تقویم ها اعتمادی نیست...اگر تحولی در نگاه و دلت رخ داده،نوروزت مبارک...
برف میاد بررررررررررررررررررررف...قرار نبود آخه...زمستون بیچاره تازه فهمیده داره میره و وقت زیادی نداره،داره زورشو میزنه،اما فایده ای نداره هرکاری کنه فقط دو-سه روز ازش مونده...
از زمستون امسال یاد بگیریم که فرصت ها زود تموم میشن و دیگه آخرش هرکاری هم کنی فایده ای نداره...چون آخرشه...
میدونم که خیلیا امروز پست مخصوص چهارشنبه سوری میزنن...البته چهارشنبه سوری که چه عرض کنم چهارشنبه سوزی یا چهارشنبه دودی بیشتر بهش میاد...دوست داشتم این ادوات جنگی نبودن و همه باهم دست همدیگرو میگرفتیم و از روی آتیش سرخی که ازش صدای چرق چرق سوختن چوب میومد میپریدیم،قشنگ تر نبود؟؟؟
شبی بزرگ و قدیمی
میان کوچه پر آتش
درون من پر از آتش
درون من چه شررها
که قلب بی تو کمم را
به شعله ها میگدازد
من آتشین و شب آتش
چه سود اگر تو نباشی
چه سود اگر تو نبینی
چهارشنبه سوری همگی مبارک،امیدوارم یه روز و شب شاد و بی خطر داشته باشید...
پ.ن:
- چند روزه افتاده توی دهنم:
تو روز و روزگار من،بی تو روزای شادی نیست،تو دنیای منی اما،به دنیا اعتباری نیست...
فاطی دوست دوران دبیرستان من بود،وقتی سوم دبیرستان تموم شد اونم درس رو کنار گذاشت و همراه ما به پیش دانشگاهی نیومد،بهش میگفتیم فاطمه بیا درس بخون باهم بریم بالا و به یه جایی برسیم،آخه درسش بد نبود مخصوصا وقتیکه واقعا میخوند خیلی هم عالی میشد،ولی گوش نکرد،اصلا انگار از مدرسه و درس راحت شده بود،مثل آزادی از زندان بود براش!!!فاطی هیچوقت زندگی خوبی نداشت،توی خونشون همیشه دعوا بود و برادرش همیشه کتکش میزد،پدر پیر و زمینگیری داشت که همون سال آخر دبیرستان فوت کرد،برادر معتادش حتی پدرش رو هم کتک میزد،همه مسئولیت های زندگی رو دوشش بود،شستشو و پخت و پز و دکتر بردن کل خانواده و کار بیرون حالا هرکاری که میشد،از مروارید دوزی روی لباس عروس های یه مزون پایین شهر گرفته تا کار توی کارخونه بسته بندی مواد غذایی،یادمه وقتی تعریف میکرد من و چهار نفر دیگه که همیشه باهم بودیم خیلی ناراحت میشدیم و حتی گریه میکردیم،ولی با اون زندگی بدی که داشت همیشه از هممون شادتر و پرانرژی تر بود و خیلی کمتر از اونی که فکرشو میکردیم از چیزی ناراحت میشد یا بهش بر میخورد،باهم یه اندازه درس خونده بودیم اما اون همیشه از چیزهایی تبعیت میکرد که برای ما عجیب بود،مادرش یه زن ضعیف و بی سواد بود و یادمه یه دوره انتخابات بود و به خاطر اینکه یکی از کاندیدا نمیدونم چی کار کرده بود به همه بچه هاش گفته بود شیرمو حلالتون نمیکنم اگه بهش رای ندین و کل خواهر و برادرای فاطی که 6 تا بودن به همون کاندید رای دادن،همیشه آدم سوال برانگیزی بود برام،خیلی با دوستای دیگه تلاش کردیم تا یاد بگیره بلندتر فکر کنه اما انگار ما معلم های خوبی نبودیم،خب محل زندگی اونا هم خیلی با ما فرق میکرد،شاید این فاصله اندازه چند صد سال عقب تر بود،فاطی 19 سالش بود که ازدواج کرد و زندگی مشترکش رو تقریبا با هیچی توی زیرزمین خونه مادرشوهر شروع کرد،یه روزی که بعد از چند ماه بهم زنگ زده بود گفت من تو جهازم تختخواب و مبل نخریدم،چون آدم بدون تخت و مبل نمیمیره که،خیلی باهاش صحبت کردم،دوست داشتم بهش بگم فاطمه فعلا بچه نیار،بذار آرامش مالی بگیرین و بتونی همه اون چیزایی رو که دوست داشتی و توی مدرسه برام میگفتی رو به دست بیاری بعد،بذار اون بچه توی رفاه بزرگ بشه و مثل خودت سختی نکشه،دیگه ازش خبر نداشتم تا 7 ماه بعد که زنگ زد و گفت حامله ام و بچه م دو ماه دیگه به دنیا میاد، من کلا شبیه علامت تعجب شده بودم،گفت یه سیسمونی جمع و جور خریدیم براش اما تخت و کمد نگرفتیم،مگه ما خودمون تختخواب نداشتیم مردیم، راستش دیگه نمیتونستم اینهمه اختلاف بین خودم و فاطی رو تحمل کنم،منظور من این نیست که تخت و کمد توی زندگی اصله ،یا اینکه حتما بچه دار شدن یه زمان معینی داره،اون سطح فکرش بود که اذیتم میکرد،فکر کردن به حرفاش و کاراش باعث عذابم بود،دوست داشتم فکر کنه،ارتقا پیدا کنه،بالا بره،راحت زندگی کنه،اونهمه کارای سخت نکنه،وسیع باشه،اما یا نمی خواست یا واقعا نمیتونست،فکر کردن به زندگی سخت و بدون پیشرفتش قسمت وسیعی از زندگیمو گرفته بود،و اینکه هیچ کاری نمیتونستم براش کنم برام سخت تر بود،هم برای من و هم برای دو تا از دوستامون"س" و "ش" ؛واسه همین با اینکه هنوز هم دوستش داشتم کاملا باهاش قطع رابطه کردم،اینجوری شاید هروقت که بهش فکر میکنم ته دلم امید دارم که همه چی براش خوب شده باشه و خوشبخت و آروم باشه،امروز که بازم یه انتخابات دیگه س یادش افتادم و فکر کردم که شاید الان پای یه صندوق رای وایساده و واسه اینکه مامانش شیرشو حلالش کنه داره به کاندیدای مورد علاقه مادرش رای میده...
پ.ن:
- خونه تکونی عذابی است بزرگ،خانه تقریبا منفجر شده از لباس و نمیدانم اینها را چه کنم که هرچه جمع و جور میکنم بازهم فایده ای ندارد،مثل اون خوابایی شده که هیچوقت آماده نمیشیم یا نمیرسیم!!!!
از روزی که ADELEخواننده محبوب ترانه someone like you رو خونده من اگه یه شب گوش نکنمش خوابم نمیبره،پیشنهاد میکنم اونایی که گوش ندادن حتما دانلودش کنن...
من متن ترانه با معنیش رو براتون میذارم...
I heard that your settled down
شنیدم که یه جایی رو واسه موندن پیدا کردی
That you found a girl and your married now
اینکه با دختری آشنا شدی و حالا دیگه با هم ازدواج کردین
I heard that your dreams came true
شنیدم رویاهات به حقیقت پیوستن
Guess she gave you things I didn’t give to you
حدس میزنم چیزایی رو بهت داده که من هیچوقت بهت ندادم
Old friend, why are you so shy
دوست قدیمی، چرا انقدر خجالت میکشی؟
It ain’t like you to hold back or hide from the lie
اصلا بهت نمیاد بخوای عقب بکشی یا از دروع مخفی شدی
I hate to turn up out of the blue uninvited
متنفرم از اینکه بخوام به میل خودم، از غم و اندوهم دست بکشم
But I couldn’t stay away, I couldn’t fight it
اما نمیتونستم دور وایستم،و حتی نمیتونستم خودمو درگیرکنم
I hoped you’d see my face & that you’d be reminded
امیدوارم چهرمو دیده باشی و این رو به یادت آورده باشه که…
That for me, it isn’t over
این پایان کار من نیست
Nevermind, I’ll find someone like you
دیگه اهمیتی نمیدم ، یکی مثله تورو پیدا میکنم
I wish nothing but the best for you too
من هیچ ارزویی ندارم فقط بهترین هارو برای تو میخوام
Don’t forget me, I beg, I remember you said
منو از یاد نبر، التماس میکنم ، یادمه که گفتی:
Sometimes it lasts in love but sometimes it hurts instead”
یه وقتایی عشق همیشه باقی میمونه و بعضی وقت ها هم برعکس،باعث آسیب میشه
Sometimes it lasts in love but sometimes it hurts instead, yeah.
یه وقتایی عشق همیشه باقی میمونه و بعضی وقت ها هم برعکس،باعث آسیب میشه.آره
You’d know how the time flies.
باید میدونستی زمان چطور میگذره
Only yesterday was the time of our lives.
همین دیروز بود که شروع به زندگی کردیم
We were born and raised in a summery haze.
پا به این دنیا گذاشتیم و در یک غبار تابستانی رشد کردیم
Bound by the surprise of our glory days.
که با شکوه و حیرت روزهای زندگیمون آمیخته شده
I hate to turn up out of the blue uninvited,
متنفرم از اینکه بخوام به میل خودم، از غم و اندوهم دست بکشم
But I couldn’t stay away, I couldn’t fight it.
اما نمیتونستم دور وایستم،و حتی نمیتونستم خودمو درگیر هم کنم
I hoped you’d see my face & that you’d be reminded,
امیدوارم چهرمو دیده باشی و این رو به یادت آورده باشه که…
That for me, it isn’t over yet.
این پایان کاره من نیست
Nevermind, I’ll find someone like you
دیگه اهمیتی نمیدم ، یکی مثله تورو پیدا میکنم
I wish nothing but the best for you too
من هیچ ارزویی ندارم فقط بهترین هارو برای تو میخوام
Don’t forget me, I beg, I remember you said
منو از یاد نبر، التماس میکنم ، یادمه که گفتی:
Sometimes it lasts in love but sometimes it hurts instead”, yay
یه وقتایی عشق همیشه باقی میمونه و بعضی وقت ها هم برعکس،باعث آسیب میشه.آره
Nothing compares, no worries or cares.
هیچ چیز قابل قیاسی،.نگران کننده ای یا چیزی که بخوای مراقبش باشی دیگه نیست
Regret’s and mistakes they’re memories made.
اشتباهات و پشیمونی ها، اینا ساخته های ذهنن
؟Who would have known how bittersweet this would taste
کی میتونست بفهمه که چطور میتونه انقدر تلخ و شیرین(ترکیبی از شادی و غم) باشه
Nevermind, I’ll find someone like you
دیگه اهمیتی نمیدم ، یکی مثله تورو پیدا میکنم
I wish nothing but the best for you too
من هیچ ارزویی ندارم فقط بهترین هارو برای تو میخوام
Don’t forget me, I beg, I remember you said
منو از یاد نبر، التماس میکنم ، یادمه که گفتی:
Sometimes it lasts in love but sometimes it hurts instead”, yay
یه وقتایی عشق همیشه باقی میمونه و بعضی وقت ها هم برعکس،باعث آسیب میشه.آره
Nevermind, I’ll find someone like you
دیگه اهمیتی نمیدم ، یکی مثله تورو پیدا میکنم
I wish nothing but the best for you too
من هیچ ارزویی ندارم فقط بهترین هارو برای تو میخوام
Don’t forget me, I beg, I remember you said
منو از یاد نبر، التماس میکنم ، یادمه که گفتی:
Sometimes it lasts in love but sometimes it hurts instead”
یه وقتایی عشق همیشه باقی میمونه و بعضی وقت ها هم برعکس،باعث آسیب میشه
Sometimes it lasts in love but sometimes it hurts instead, yeah
یه وقتایی عشق همیشه باقی میمونه و بعضی وقت ها هم برعکس،باعث آسیب میشه.آره
دیگر دلم پنجره را هم نمیخواهد....
پنجره ای را که شب به شب اگر سر از آن بیرون کنم برای هوای تازه گرفتن ، میبینم مرد معتاد کثیفی را که ته مانده شله زرد درون آشغالها را سر میکشد،آنجا به جای هوای تازه بغض است که مهمان گلوی من میشود...
دیگر دلم پنجره را هم نمیخواهد...
پنجره ای را که وقتی تو خوابی از سر حوصله سر رفتگی از آن نگاهم را به خیابان میدوزم و میبینم که مردم در اطراف ماشین ما جمع شده اند و میگویند همین الان یک موتورسوار ضبطش را بلند کرد...
دیگر دلم پنجره را هم نمیخواهد...
پنجره ای را که هر روز صبح زود به دنبال برف و باران به سراغش میروم و به خیابان اصلی که نگاه میکنم عابری را میبینم که باز هم به خاطر نبودن پل هوایی در این خیابان خطرناک تصادف کرده و روی زمین افتاده و همراهانش که میرسند صبح ما با اشک و فریاد و ماتم شروع میشود...
دیگر دلم پنجره را هم نمیخواهد...
پنجره ای را که هر روز دیوارهای اطرافش بلند و بلندتر میشوند و عمر ماه و خورشید و ستاره در تیررس نگاه من کوتاه و کوتاه تر...
نه! هر چه فکر میکنم،دیگر دلم پنجره را هم نمیخواهد...
.