فاطی دوست دوران دبیرستان من بود،وقتی سوم دبیرستان تموم شد اونم درس رو کنار گذاشت و همراه ما به پیش دانشگاهی نیومد،بهش میگفتیم فاطمه بیا درس بخون باهم بریم بالا و به یه جایی برسیم،آخه درسش بد نبود مخصوصا وقتیکه واقعا میخوند خیلی هم عالی میشد،ولی گوش نکرد،اصلا انگار از مدرسه و درس راحت شده بود،مثل آزادی از زندان بود براش!!!فاطی هیچوقت زندگی خوبی نداشت،توی خونشون همیشه دعوا بود و برادرش همیشه کتکش میزد،پدر پیر و زمینگیری داشت که همون سال آخر دبیرستان فوت کرد،برادر معتادش حتی پدرش رو هم کتک میزد،همه مسئولیت های زندگی رو دوشش بود،شستشو و پخت و پز و دکتر بردن کل خانواده و کار بیرون حالا هرکاری که میشد،از مروارید دوزی روی لباس عروس های یه مزون پایین شهر گرفته تا کار توی کارخونه بسته بندی مواد غذایی،یادمه وقتی تعریف میکرد من و چهار نفر دیگه که همیشه باهم بودیم خیلی ناراحت میشدیم و حتی گریه میکردیم،ولی با اون زندگی بدی که داشت همیشه از هممون شادتر و پرانرژی تر بود و خیلی کمتر از اونی که فکرشو میکردیم از چیزی ناراحت میشد یا بهش بر میخورد،باهم یه اندازه درس خونده بودیم اما اون همیشه از چیزهایی تبعیت میکرد که برای ما عجیب بود،مادرش یه زن ضعیف و بی سواد بود و یادمه یه دوره انتخابات بود و به خاطر اینکه یکی از کاندیدا نمیدونم چی کار کرده بود به همه بچه هاش گفته بود شیرمو حلالتون نمیکنم اگه بهش رای ندین و کل خواهر و برادرای فاطی که 6 تا بودن به همون کاندید رای دادن،همیشه آدم سوال برانگیزی بود برام،خیلی با دوستای دیگه تلاش کردیم تا یاد بگیره بلندتر فکر کنه اما انگار ما معلم های خوبی نبودیم،خب محل زندگی اونا هم خیلی با ما فرق میکرد،شاید این فاصله اندازه چند صد سال عقب تر بود،فاطی 19 سالش بود که ازدواج کرد و زندگی مشترکش رو تقریبا با هیچی توی زیرزمین خونه مادرشوهر شروع کرد،یه روزی که بعد از چند ماه بهم زنگ زده بود گفت من تو جهازم تختخواب و مبل نخریدم،چون آدم بدون تخت و مبل نمیمیره که،خیلی باهاش صحبت کردم،دوست داشتم بهش بگم فاطمه فعلا بچه نیار،بذار آرامش مالی بگیرین و بتونی همه اون چیزایی رو که دوست داشتی و توی مدرسه برام میگفتی رو به دست بیاری بعد،بذار اون بچه توی رفاه بزرگ بشه و مثل خودت سختی نکشه،دیگه ازش خبر نداشتم تا 7 ماه بعد که زنگ زد و گفت حامله ام و بچه م دو ماه دیگه به دنیا میاد، من کلا شبیه علامت تعجب شده بودم،گفت یه سیسمونی جمع و جور خریدیم براش اما تخت و کمد نگرفتیم،مگه ما خودمون تختخواب نداشتیم مردیم، راستش دیگه نمیتونستم اینهمه اختلاف بین خودم و فاطی رو تحمل کنم،منظور من این نیست که تخت و کمد توی زندگی اصله ،یا اینکه حتما بچه دار شدن یه زمان معینی داره،اون سطح فکرش بود که اذیتم میکرد،فکر کردن به حرفاش و کاراش باعث عذابم بود،دوست داشتم فکر کنه،ارتقا پیدا کنه،بالا بره،راحت زندگی کنه،اونهمه کارای سخت نکنه،وسیع باشه،اما یا نمی خواست یا واقعا نمیتونست،فکر کردن به زندگی سخت و بدون پیشرفتش قسمت وسیعی از زندگیمو گرفته بود،و اینکه هیچ کاری نمیتونستم براش کنم برام سخت تر بود،هم برای من و هم برای دو تا از دوستامون"س" و "ش" ؛واسه همین با اینکه هنوز هم دوستش داشتم کاملا باهاش قطع رابطه کردم،اینجوری شاید هروقت که بهش فکر میکنم ته دلم امید دارم که همه چی براش خوب شده باشه و خوشبخت و آروم باشه،امروز که بازم یه انتخابات دیگه س یادش افتادم و فکر کردم که شاید الان پای یه صندوق رای وایساده و واسه اینکه مامانش شیرشو حلالش کنه داره به کاندیدای مورد علاقه مادرش رای میده...
پ.ن:
- خونه تکونی عذابی است بزرگ،خانه تقریبا منفجر شده از لباس و نمیدانم اینها را چه کنم که هرچه جمع و جور میکنم بازهم فایده ای ندارد،مثل اون خوابایی شده که هیچوقت آماده نمیشیم یا نمیرسیم!!!!
