فعلا یه قالب ساده گذاشتم روی وبلاگ که آسون تر باز بشه،خیلیا گفته بودن که به سختی باز میشه...


یکی از اقواممون فوت کرده این چند روز زیاد خونه نیستم،فردا هم ختمه و از صبح باید بریم،وقتی یه همچین اتفاقی میافته روحیه آدم خیلی بد میشه و همش افکار منفی به آدم هجوم میاره،دلمم خیلی درد میکنه و اینم شده مزید بر علت که البته تا فردا حتما بهتر میشم...


وقتی که منطقت را لال میکنی! دیشب قبل از خواب و بعد از راز و نیاز داشتم به همه زندگیم فکر میکردم،به مشکلاتی که سر راهمونه،به آینده ای که در هاله ای از مه (نه نور!) قرار گرفته،

منطق میگفت: همه چیز بهم ریخته

قلبم میگفت: همه چیز آروم و عالیه

منطق میگفت: راه بی انتها و نا هموار و تاریکه

قلبم میگفت: راه اگرچه طولانیه اما صاف و روشنه

منطق میگفت :مشکلاتت خیلی بزرگن

و قلبم گفت:نه به اندازه خدای من، خدای من بی انتهاست...


معبود بی نظیرم به خاطر همه چیز ازت ممنونم و بازهم مثل همیشه منتظر نگاهتم...


...

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٦ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ توسط مهرناز نظرات ()